تبليغاتX
شمشادهای رازی

شمشادهای رازی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 19:21  توسط مهربون  | 

اورانوس یعنی "یه دنیا سادگی ومحبت"

نمیدونی چقدر دلم برای دیدنت تنگ شده!!

از روزی که دوباره بعد از ماهها دیدمت چند روزی بیشتر نگذشته ولی احساس می کنم که چند سال ندیدمت.وقتی تو ذهنم اون لحظه هایی رو مرور می کنم که پیشت  بودم احساس می کنم همه اون مدت خواب بودم .اون قدر لحظات در کنار تو بودن به من خوش گذشت که می تونم بگم اون جند روز به اندازه همه عمرم اززندگیم لذت بودم!!

ولی ای کاش هیچ وقت دو باره نمی دیدمت!چون وقتی که دیدمت تازه فهمیدم که چقدر به تو و همه مهربونیهات وابسته شدم اصلا اگه تو گذشته های دورم خدا تورو سررام قرار نمی داد معنی خیلی چیزارو نمی فهمیدم.تو اومدی تا من حس قشنگ مهربونی رو درک کنم!تو اومدی تا بفهمم هنوز میشه تو این دنیای نا مردی ودروغ وریا بوی یکرنگی وسادگیو شنید!!!تو اومدی تا من دوباره از زندگیم لذت ببرم

و مهمتر از همه تو اومدی تا من تنها کسی باشم که دوستی به وسعت  اورانوس داره!دوستی به رنگ اورانوس وبه قشنگی اون!!!

با دوباره دیدنت اشتیاق من برای اینکه بتونم همیشه پیشت بمونم بیشتر شد !!ولی افسوس که این دنیا دنیای دوری وحسرته!

من که ماهها دوریتو تحمل کرده بودم نباید دلمو به یه دیدار چند روزه خوش میکردم .ولی فکر می کردم اگه ببینمت کمی از دلتنگیم کم نیشه.غافل از اینکه بعد از جدایی  دوباره باید از اول تمرین کنم تا ندیدنت کمتر اذیتم کنه! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 12:57  توسط مهربون  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:3  توسط مهربون  | 

سلام من اومدم!

من اومدم تا بگم همتونو دوست دارم.من عاشق همه ادمام من عاشق همه گلا همه درختا همه دلا

وعاشق همه شمشادای دنیام.به خصوص شمشادای دانشگاه رازی!

رازی!همون جایی که ۴ سال از بهترین روزای عمرمو اونجا گذروندم.وای نمیدونین چه شمشادایی داره!

شمشادایی که من عاشقشون بودم هر وقت از کنارشون رد می شدم دستامو روشون می کشیدمو ناز

شون میکردم!وقتی تن ناز شمشادو زیر دستام حس می کردم همه خستگیام از تنم بیرون می رفت.

احساس می کردم دوباره همون دختر بچه شیطون چندسال پیشم که تو کوچه موقع راه رفتن دستاشو

رو دیوارای کوچه می کشید!یعنی میشه دوباره بتونم برگردم رازی ورقص شمشادها با نسیم خنکو باناز

انگشتام لمس کنم؟

من به یاد اون شمشادا هر جا شمشادی می بینم با ناز انگشتام لمسش می کنم تا شاید اونا سلام

منو به شمشادای رازی برسونن وبهشون بگن :             " من دوست داشتنو از اونا یاد گرفتم"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:56  توسط مهربون  |